در راه قم
سلسله ی نوربخشیه به او منتهی می شود قاضی در شرح حال او گفته: غوث المتأخرین و سید العارفین سید محمد نور بخش. مولد پدرش در قطیف و مولد جدّش در لحصا و مولد سید محم

 

سلسله ی نوربخشیه به او منتهی می شود قاضی در شرح حال او گفته: غوث المتأخرین و سید العارفین سید محمد نور بخش. مولد پدرش در قطیف و مولد جدّش در لحصا و مولد سید محمد در قایق بوده در سنه ی ۷۹۵ ق و هفتاد و سه سال عمر کرده و در سنه ی۸۶۹ ق در ولایت نفیس از دار دنیا رفته که از قرای شهریار است. و سید محمد نوربخش مرید خواجه احمد خلانی بود و او مرید سید علی همدانی بود و خواجه اسحاق به موجب خوابی که دیده بود سید محمد را به لقب نوربخش ملقب گردانید و به دست خود، خرقه به او پوشانید و بر مسند ارشاد نشانید و امور خانقاه و جمیع سالکان را به او تفویض کرد. و این مثل را بر ملا گفت که «ما آرد بیختیم و آردبیز آویختیم» و گفت هر که را داعیه ی سلوک است به خدمت میر سید محمد نوربخش رجوع نماید که اگر چه به ظاهر مرید ماست و لکن در باطن پیر ماست. پس جمعی از مریدان خواجه اسحاق با او بیعت کردند و نوربخش این آیه را تلاوت کرد (إِنَّ الَّذینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدیهِمْ فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِما عاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ فَسَیُؤْتیهِ أَجْراً عَظیماً) پس این عبارت بگفت که «سر ببازیم و رو نگردانیم» و نیز این شعر بگفت:

غلام آن چنان عشقم که از وی بوی خون آید *** معاذالله که این سودا مرا از سر برون آید

پس از خانقاه بیرون آمدند و مریدان گفتند که ما بیعت کردیم، شما چه می کنید؟ سایرین گفتند: ما هم بیعت می کنیم. پس همه ی مریدان خواجه اسحاق بیعت کردند مگر سید عبدالله مشهدی و چون امر بیعت انجام گرفت عزم خروج کردند. نوربخش گفت: حالا استعداد این کار چنان که باید و شاید نیست و با پادشاهی مثل شاهرخ که بر ایران و توران و هند و عرب و عجم مسلط است بی استعداد تمام، مقاومت نمی توان نمود. او را گفتند: اکنون وقت است و وقت را نباید از دست داد و خروج انبیا را باید متذکر شد.
بالجمله در جمعه چهاردهم سنه ی ۸۲۶ ق به کوه تیزی که از قلعه های بلاد خلان است رفتند و خلق را دعوت کردند و خلقی بر ایشان جمع آمدند. چون خبر بسید عبدالله مشهدی رسید گفت: درویشان مرتد شدند و بیعت به دست او باطل است. پس حاکم آن دیار که از جانب شاهرخ حکومت داشت از قصه مطلع گردید. لشکر بر سر ایشان کشید. نوربخش و یاران او را گرفته مقید نمودند و به جانب هرات فرستادند و این قصه را به شاهرخ نوشتند. فرمان قتل ایشان را فرستاد و به توسط بعضی نوربخش را مقید نموده به هرات آوردند و بقیه را قبل از دخول به هرات به دیار عدم فرستادند و نوربخش را هیجده روز در حصار مقید نمودند و بعد از آن او را با قیدی که داشت به شیراز فرستادند و از آن جا او را به بهبهان که از نواحی بلاد خوزستان است آوردند. پس والی شیراز ابراهیم سلطان فرمان داد که بند از پای او بردارند و او را رها کنند به هرجا که می خواهد برود.
چون او را رها کردند از بهبهان به شوشتر آمد و از آن جا داخل بصره گردید. پس به حلّه آمد و مردم را به سوی خود دعوت نمود و از آنجا به بغداد آمد. پس از آن به جانب کردستان متوجه گردید و خلق بسیار با او بیعت کردند و مدتی سکّه به نام او زدند و خطبه به نام او خواندند. پس از آن جا به گیلان آمد و باز از آن جا به کردستان معاودت نمود و در این وقت، میرزا شاهرخ در آذربایجان بود. چون خبر وصول نوربخش به کردستان به سمع شاهرخ رسید به امرای آن حدود نوشت که هر جا نوربخش و تابعان او را دریابید به جانب اردوی میرزا شاهرخ مقیدا! روانه سازید. پس امرا به حکم سلطان، نوربخش را گرفتند بند در گردن او انداختند و به جانب اردوی میرزا شاهرخ روان کردند.
چون به مجلس میر درآمد با او عتاب بسیار کرد و تهدید بسیار نمود و فرمان به حبس او داد. نوربخش از حبس فرار کرده سه شبانه روز در کوه های پر برف به سر برد. عاقبت به خلخال آمد. والی خلخال نوربخش را گرفته به اردوی شاهرخ فرستاد. چون به نزد شاهرخ رسید فرمان داد تا او را در چاهی حبس کردند.
پس پنجاه روز در آن چاه بود. بعد از آن بیرون آوردند مقیداً به هرات فرستادند. چون به هرات رسید، شاهرخ او را طلبید و گفت: البته روز جمعه باید بر منبر برآیی و از خلافت تبرا جویی تا جان به سلامت بری. چون روز جمعه رسید، نوربخش با همان قید که او را مقید کرده بودند بر منبر بر آمد و گفت: از این فقیــر سخنــی می گویند و اگر گفتیم و اگر نگفتیم (رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرین‏) و فاتحه خواند و از منبر به زیر آمد و در سنه ی ۸۴۰ ق بند از پای او برداشتند و او را به تبریز بردند تا والی تبریز او را به روم فرستد و لکن به جانب روم نرفت و به ایران مراجعت کرده و در ولایت هرات از دنیا رفت.
حقیر گوید: قاضی با آن همه احتیاط که در شرح حال نوربخش به کار برده و تکفیر معاصرین نوربخش ـ که او را تکفیر کردند ـ ساقط کرده و دعوی نیابت و خلافت و امامت او را ذکر نکرده، مع ذلک از عبارت او واضح است که نوربخش مردم را به بیعت خود دعوت می کرد از این جهت این همه از سلطان عصر خود کشید و خلقی را به کشتن داد. ندانم به کدام قانون خود را نائب و خلیفه می دانست. بالجمله حتماً قانون نوربخش غیر قانون شیعه ی اثناعشری بوده!
اینهمه از پیش خود نگویم بلکه علامه مجلسی در کتاب «عین الحیاه» در لمعه ی دهم در بیان ذکر خدا و یاد حضرت احدیت کردن می فرماید: جمعی هستند که اگر قبایح اعمال ایشان و اعتقادات آن ها را ذکر کنیم مناسب مقام نیست مثل سید محمد نوربخش که دعوی کرد که من مهدی صاحب الزمانم و گفت: اتفاق اهل دین بر این است که هرگاه کسی دعوی مهدویت بنماید، شکی در کفر و ارتداد او نیست. پس خرقه و تاجی که به این چنین کسی منتهی بشود مثل این است که به شیطان منتهی شده باشد و حضرات نوربخشیه از سرچشمه ی شیطان، اکتساب افاضات می نمایند.

(کشف الاشتباه در کجروی اصحاب خانقاه، شیخ ذبیح الله محلاتی)

[ پنجشنبه 20 مهر 1396 ] [ 14:27 ] [ یاسمین ] [ ]
درباره وبلاگ

پیوندهای مفید

امکانات وب
خبرنامه
لطفا یک ایمیل معتبر وارد کنید
نام :
نام کاربردي :
رمز عبور :
تکرار رمز عبور :
ايميل :
بازيابي رمز عبور

نام کاربردي :
رمز عبور :
نظرسنجی
آمار
آنلاین :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید هفته گذشته :
بازدید ماه گذشته :
بازدید سال گذشته :
کل بازدید :